خودم، یک وال- ایی

میخوام خود واقعیم باشم، فقط خودم...

خودم، یک وال- ایی

میخوام خود واقعیم باشم، فقط خودم...

کیان و باز هم کیان:) :*

این روزها کیان با خنده هاش خیلی دلم رو میبره... البته که سختی ها و بی خوابی های من و بی قراری ها و نق زدن های گاه و بیگاه کیان کاملااا سرجاشه:دی ولی جدای از اینها، هر روز که کیان بزرگتر میشه محبتمون به هم عمیق تر میشه.. نگاه هایی که بهم‌ میکنه اونقدر دلم رو میلرزونه که!


اتاقش رو کمتر از یه ماهه که جدا کردم. چون حس کردم که به حضورم موقع خواب در کنارش داره عادت میکنه. تختش هم کم کم براش کوچیک داشت میشد و گاهی هم از روی تختش غلت میزد و میومد روی تخت ما! دو سه شب که این کار رو کرد، دیگه اتاقش رو جدا کردم. که البته کار من رو خیلی سخت کرده. چون جدیدا یه کم زیادتر بیدار میشه یا یوهو گریه میکنه بدون اینکه گرسنه باشه، و شیر خشک رو هم کمتر قبول میکنه و بجاش سینه میخواد.


همینه که الان ساعت نزدیک چهاره و من هنوز بیدارم! از ۱۲ تا الان بیشتر از ۵ ۶ بار بخاطر گریه های کیان پا شدم و رفتم سراغش.


و خب من بعد از بیدار و هشیار شدن سخت خوابم میبره. اینه که با وجود..


در همین لحظه کیان بیدار شد:/ گشنه ش بود بچه م، و سینه خورد


خلاصه که با وجود خستگی ولی بازم بعد از بیدار شدن یا خیلی دیر خوابم میبره یا خوابم نمیبره تا بیدار شدن دوباره ی کیان


فعلا برم یه کم بخوابم...


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد